تکلیف چهارمی ها 19 آذر
خداوندا! 



زمانی که قصد می کنم کاری شایسته انجام دهم،
کمکم کن تا منصرف نشوم.
زمانی که قصد می کنم سخنی نیکو بر زبان بیاورم،
یاری ام کن تا پشیمان نشوم.
زمانی که تصمیم می گیرم به درمانده ای کمک کنم،
کمکم کن که دست و دلم نلرزد.
خداوندا! 



برای گرفتن تصمیم های خوب
و انجام کارهای خیر به من کمک کن!
آمین یا رب العالمین
با عرض سلام و ادب خدمت همه ی دختران عزیز و اولیای گرامی.



رحلت حضرت رسول اکرم(ص) و شهادت حضرت امام حسن مجتبی و امام رضا(ع) را به شما تسلیت می گویم.
بخوان و بیندیش



لذت کمک به دیگران
کاروانی از مسلمانان برای زیارت خانه ی خدا، به مکه می رفت کاروان به مدینه رسید.
مسافران کاروان چند روزی در مدینه ماندند و استراحت کردند بعد کاروان به راه افتاد
و به طرف مکه رفت.
در میان راه مدینه و مکه بار دیگر کاروان ایستاد. مسافران از شترها پیاده شدند تا کمی
استراحت کنند.
مردی به میان کاروان آمد چشمش به یکی از مسافران افتاد که او را از پیش می شناخت.
مدتی با چشم او را دنبال کرد. این مسافر با خوشرویی به همه ی مسافران کاروان
کمک می کرد تا آن ها استراحت کنند. برایشان آب و غذا می برد و در کارهایشان به
آن ها یاری می کرد.
مرد از یکی از مسافران پرسید: این مرد که در کارهایتان به شما کمک می کند، می شناسید؟
مسافر گفت: نه این مرد از مدینه با ما همراه شد. مردی است مهربان و خوشرو که در هر
کاری به ما کمک می کند و هرگز خسته نمی شود. ما از او نخواستیم که کاری برای ما
انجام بدهد، ولی او خودش دوست دارد که همه ی مسافران را یاری کند.
مرد گفت: اگر او را می شناختید، هرگز نمی گذاشتید که مانند یک خدمتگزار برای شما کار
کند. مسافر گفت: مگر این مرد کیست؟ مرد گفت: او حضرت زین العابدین (ع) است.
مسافرانی که این گفتگو را شنیده بودند از جا برخاستند. پیش امام رفتند تا از او عذر
خواهی کنند. یکی از مسافران به امام گفت:
این چه کار بود که با ما کردید؟ زیرا ممکن بود تا پایان سفر شما را نشناسیم و کاری بکنیم
که گناهی بزرگ باشد.
امام گفت: من هم می دانستم که شما مرا نمی شناسید. برای همین هم بود که با شما
همراه شدم و نخواستم مرا بشناسید. گاهی با کسانی مسافرت می کنم که نمی گذارند
کاری برایشان انجام بدهم.برای من لذتی بالاتر از کمک کردن به دیگران نیست.
از کتاب داستان راستان
استاد شهید مرتضی مطهری
پرسش ها



1.افراد کاروان چه کسانی بودند و به کجا می رفتند؟
2. مرد خوشرویی که هنگام استراحت کاروان به آنها کمک می کرد چه کسی بود و
چگونه شناخته شد؟
3.چرا امام دوست داشت تا پایان سفر کسی او را نشناسد؟ دو دلیل بیاورید؟
4. کلمه ی « زیرا » را در متن پیدا کنید و بگویید چرا نویسنده از این کلمه استفاده کرده است؟
5. در بند دوم کلمه ی « آن ها » آمده است این کلمه به چه کسی اشاره دارد؟
6. نویسنده در پایان داستان چه نتیجه ای گرفت؟
7. داستان را با صدای بلند برای دوستانت بخوان و درباره ی مفهوم آن با هم گفت و گو کنید؟

داستان موشهای وارونه

«نوشته ی رولد دال»
روزی روزگاری پیرمرد 87 ساله ای به نام لابن. او در تمام عمر مردی ساکت وآرام بود.
او مردی بسیار فقیر و بسیار شاد بود.
لابن ابتدا از کشف اینکه در خانه اش موش وجود دارد،ناراحت نشد. اما موشها زیاد شدند.
آنها باعث ناراحتی او شدند. تعداد آنها همین طور افزایش یافت تا روزی که دیگر قادر به
تحمل آنها نبود.
او با خودش گفت: « دیگر کافی است. این ها واقعا شورش را در آورده اند.» او لنگان لنگان
از خانه بیرون رفت واز فروشگاه پایین خیابان چند تله موش، یک قالب پنیر و مقداری
چسب مایع خرید.
لابن وقتی به خانه رسید، زیر تله موشها چسب مالید و آنها را به سقف اتاق چسباند.
آن وقت با دقت در هر کدام از تله موشها مقداری پنیر قرار داد و آنها را برای به دام انداختن
موشها آماده کرد.
آن شب وقتی موشها از سوراخهای خود بیرون آمدند و تله ها را روی سقف اتاق دیدند،
این به نظرشان شوخی خنده داری آمد. آنها همین طور که کف اتاق می گشتند، با آرنج
به یکدیگر می زدند و با دستهاشان سقف را نشان می دادند و قاه قاه می خندیدند.
صبح روز بعد، وقتی لابن وارد اتاق شد و هیچ موشی را در تله ندید، لبخندی زد اما چیزی نگفت.
او صندلی را برداشت، به ته پایه هایش چسب زد و آن را وارونه نزدیک تله ها به سقف اتاق
چسباند. همین کار را با میز و تلویزیون و چراغ رومیزی هم کرد.
او همه ی چیزهایی را که کف اتاق بود برداشت و وارونه به سقف چسباند. او حتی یک
فرش کوچک هم در کنار آنها قرار داد.
شب بعد وقتی موشها از سوراخهایشان بیرون آمدندهنوز داشتند درباره ی آنچه شب قبل
دیده بودند، می گفتند و می خندیدند. اما همین که چشمشان به سقف افتاد ناگهان
خنده های آنها قطع شد.
یکی از موشها فریاد زد: « وای خدای من! آن جا را نگاه کنید. کف اتاق آن بالاست!»
موش دیگری جیغ کشید: « پناه بر خدا! ما حتما روی سقف ایستاده ایم.»
یکی دیگر گفت: « سرم کم کم دارد گیج می رود.»
و دیگری گفت: « همه ی خون بدنم دارد توی سرم جمع می شود.»
سر دسته ی موشها که سبیلهای بلندی هم داشت، گفت: « این واقعا وحشتناک است!
ما باید فورا کاری کنیم.»
یکی از موشهای کم سن و سال فریاد زد و گفت: « اگر مجبور باشم همین طور روی سرم
بایستم غش خواهم کرد!»
من هم همین طور!
من دیگر نمی توانم تحمل کنم.
کمک! یک کسی، زود یک کاری بکند!
موشها داشتند کلافه می شدند. باز همان سردسته ی موشها گفت: « من می دانم
چه کار باید کرد. ما همگی روی سرمان می ایستیم. در آن صورت درست ایستاده ایم.»
موشها همه اطاعت کردند و روی سرهاشان ایستادند. بعد از مدتی خون زیادی به مغزشان
سرازیر شد و یکی یکی از حال رفتند.
صبح روز بعد وقتی لابن وارد اتاق شد، موشها را دید که کف اتاق افتاده اند. او به سرعت
تمام آنها را جمع آوری کرد و در یک سبد ریخت.
پس چیزی که باید به یاد داشت این است که: هر وقت دنیا خیلی وارونه به نظر آمد، شما
حواستان را جمع کنید و پای خود را محکم روی زمین نگه دارید.
پرسش ها ی این داستان 



ا. چرا لابن می خواست از شر موشها خلاص شود؟
2. لابن تله موشها را کجا گذاشت؟
3. چرا موشها شب اول که از سوراخهای خود بیرون آمدند، با آرنج به یکدیگر می زدند و
با دست هایشان سقف را نشان می دادند؟
4. چرا وقتی لابن دید در تله ها موشی نیست، لبخند زد؟
5. لابن بعد از آن که صندلی را به سقف چسباند، چه کار کرد؟
6. شب دوم، موشها فکر می کردند کجا ایستاده اند؟ آنها در این باره چه تصمیمی گرفتند؟
7. یکی از جمله هایی را که نشان می دهد موشها در شب دوم وحشت زده شدند، از میان
جمله های متن پیدا کنید و بنویسید.
8. داستان چگونه به شما نشان می دهد که از نظر موشها چه اتفاقی داشت می افتاد؟
9. چرا صبح روز آخر که لابن به اتاق آمد، کف اتاق پر از موش بود؟
10. لابن موشها را از کف اتاق جمع آوری کرد، آنها را کجا ریخت؟
11. فکر می کنید گول زدن موشها کار آسانی بود؟ برای پاسخ خود یک دلیل بنویسید.
12. شما می توانید از روی کارهایی که لابن انجام می دهد او را بشناسید. توضیح دهید
او چگونه آدمی است و با دو مثال از کارهایی که انجام می دهد نشان دهید او چگونه
آدمی است؟
13. کدام کلمات زیر بهتر از همه این داستان را توصیف می کند؟
الف) جدی و غم انگیز
ب) ترسناک و پرهیجان
ج) خنده دار و زیرکانه
د) تکان دهنده و اسرارآمیز
14. درباره ی کارهایی که لابن و موشها در این داستان انجام دادند فکر کنید. توضیح دهید چه
مساله ای این داستان را باور نکردنی می سازد؟
درس شیرین ریاضی



ا. حاصل ضربهای زیر را به دست آورید و در جدول بنویسید.( یکی از روشهای گسترده
را استفاده کنید و به نمونه توجه کنید.)
21 16 12
|
23 |
........ = 16 × 23
|
23 12 × -------------
|
|
15
|
|
.......... = 15 × 12
|
2. یک شبانه روز 24 ساعت است. یک ماه 30 روزه چند ساعت است؟
3. امیر هفته ای 40 ساعت کار می کند. اگر او 50 هفته در سال کار کند. امیر
در یک سال چند ساعت کار خواهد کرد؟
4. در جای خالی عدد مناسب بگذارید.
............ = ( .........× 15 )+( 20 × 15 )=24 × 15
........... = 9 × ....... + 10 × ......... ( 19 × 18 )

موفق و موید باشید. بیرامی

این وبلاگ در جهت ارتباط نزدیک اولیاء و دانش آموزان با مدرسه و همچنین با سایر مدارس در راستای استفاده درست از فناوری و ایجاد زمینه های بروز شکوفایی و اطلاع رسانی سریع ایجاد گردیده امیدواریم مورد استفاده و مفید واقع شود